با شمارهٔ موبایل وارد شوید تا بتوانید اشتراک بخرید و در گفتگو شرکت کنید.

خلاصهٔ صوتی کتاب ۱۴۰۵/۰۷/۳۰

فصل ششم: شکستن پیمان‌های کهنه

از کتاب چهار پیمان · دون میگل روییس

جلد چهار پیمان
SHABGOFTAR PORTABLE AUDIOهمراهِ شنیدن
صدایی برای همراه بردنPODCAST · PERSONAL STEREO
شب‌گفتار / دفترچهٔ همراهSHABGOFTAR · LINER NOTES

دربارهٔ این فصل

یادداشتِ همراه نوار
جلد چهار پیمانچهار پیماندون میگل روییسدیدن همهٔ قسمت‌های این کتاب ←

فصل ششم از کتاب «چهار پیمان» اثر دون میگل روییس، با عنوان «شکستن پیمان‌های کهنه»، خلاصه‌ای است از پروژه «خلاصه‌سازی ارزشمندترین کتاب‌ها برای اکوسیستم نوآوری فارسی» توسط رادیو شب‌گفتار.

این فصل با این پرسش آغاز می‌شود که آزادی واقعی چیست؟ بسیاری از مردم در سراسر جهان برای آزادی می‌جنگند، اما آیا واقعاً آزادیم؟ نویسنده معتقد است که آزادی حقیقی، آزادی روح انسان است؛ آزادی برای اینکه واقعاً خودمان باشیم. ما اغلب دولت، آب و هوا، والدین یا دین را مقصر می‌دانیم، اما در حقیقت، خودمان مانع آزادی خویش می‌شویم.

اگر کودکی دو یا سه ساله را مشاهده کنیم، انسانی کاملاً آزاد را می‌بینیم. او هر کاری که می‌خواهد انجام می‌دهد، وحشی و رهاست، درست مانند یک گل یا حیوان اهلی‌نشده. کودکان در لحظه حال زندگی می‌کنند، از ابراز احساساتشان نمی‌ترسند و از عشق ورزیدن هراسی ندارند. این توصیف یک انسان طبیعی است که از زندگی لذت می‌برد، بازی می‌کند، کشف می‌کند و شاد است.

اما چه اتفاقی برای انسان بالغ افتاده است؟ چرا ما اینقدر متفاوتیم و دیگر آن رهایی کودکانه را نداریم؟ نویسنده توضیح می‌دهد که ما دیگر آزاد نیستیم، زیرا «کتاب قانون»، «قاضی بزرگ» و «قربانی» بر زندگی ما حکم می‌رانند. ذهن ما با باورها و برنامه‌ریزی‌های اجتماعی پر شده است که اجازه نمی‌دهند خود واقعی‌مان باشیم و این زنجیره آموزش از نسلی به نسل دیگر منتقل می‌شود.

نیازی نیست والدین یا هر کسی را که در زندگی به ما آسیب رسانده، سرزنش کنیم. آن‌ها نیز قربانی برنامه‌ریزی‌های خودشان بوده‌اند. اما زمان آن رسیده که این چرخه آزار را متوقف کنیم و خود را از استبداد قاضی و نقش قربانی رها سازیم. خود واقعی ما همان کودک کوچکی است که هرگز بزرگ نشده و در لحظات شادی و خلاقیت، خود را نشان می‌دهد.

مشکل اینجاست که مسئولیت‌ها و انتظارات اجتماعی، این کودک درون را سرکوب می‌کنند. ما اغلب کارهایی را انجام می‌دهیم تا دیگران را راضی کنیم و مورد پذیرش قرار گیریم، نه اینکه خودمان را خشنود سازیم. نویسنده می‌گوید که در هر هزار نفر، نهصد و نود و نه نفر کاملاً اهلی شده‌اند و بدتر از آن، بسیاری از ما حتی از این عدم آزادی آگاه نیستیم.

اولین گام به سوی آزادی شخصی، آگاهی است. باید بپذیریم که آزاد نیستیم و ذهنمان پر از زخم‌ها و سموم عاطفی است. بدون آگاهی، هیچ تغییری ممکن نیست. تولتک‌ها معتقدند که زندگی ما تجلی رویای ماست و ما می‌توانیم هر زمان که از رویایمان لذت نمی‌بریم، آن را تغییر دهیم. آن‌ها به سه مهارت اصلی برای رسیدن به آزادی اشاره می‌کنند: مهارت آگاهی، مهارت تحول و مهارت قصد (عشق بی‌قید و شرط).

از دیدگاه تولتک‌ها، قاضی، قربانی و سیستم باورها مانند یک انگل هستند که ذهن انسان را تسخیر کرده‌اند. این انگل از احساسات منفی ناشی از ترس تغذیه می‌کند و انسان‌های اهلی‌شده را بیمار می‌سازد. ما دو راه داریم: تسلیم شدن به این انگل یا شورش علیه آن. جنگجوی تولتک کسی است که علیه این انگل درونی اعلام جنگ می‌کند تا ذهن و جسم خود را پس بگیرد.

برای از بین بردن این انگل، سه راهکار وجود دارد: اول، رویارویی با ترس‌ها یک به یک که فرآیندی آهسته است. دوم، قطع تغذیه انگل با کنترل احساسات منفی ناشی از ترس که بسیار دشوار است. و سوم، «آغاز مرگ» که یک مرگ نمادین است و انگل را بدون آسیب رساندن به جسم فیزیکی از بین می‌برد. این راه سریع‌تر اما بسیار سخت‌تر است و به شجاعت زیادی نیاز دارد.

هنر تحول، یا رویای توجه دوم، به معنای تغییر آگاهانه باورها و پیمان‌های محدودکننده‌ای است که در طول اهلی‌سازی شکل گرفته‌اند. ما دیگر کودک نیستیم و می‌توانیم انتخاب کنیم که چه چیزی را باور کنیم. چهار پیمان ابزاری قدرتمند برای این تحول هستند. با شکستن هر پیمان کهنه، قدرت شخصی بیشتری به دست می‌آوریم و می‌توانیم به تدریج به هسته اصلی تمام این پیمان‌ها برسیم.

شکستن پیمان‌ها دشوار است، زیرا قدرت کلام و اراده ما در آن‌ها سرمایه‌گذاری شده است. ما به خشم، حسادت و ترحم به خود معتاد شده‌ایم. برای جایگزینی پیمان‌های کهنه، باید پیمان‌های جدیدی را با تکرار و تمرین در زندگی خود نهادینه کنیم. این فرآیند آهسته و نیازمند صبر است، اما با هر گام، قدرت ما افزایش می‌یابد.

انضباط جنگجو به معنای کنترل احساسات خود است، نه سرکوب آن‌ها. ذهن انسان مانند پوستی است که با زخم‌های عاطفی آلوده شده و ما دنیا را از دریچه ترس می‌بینیم. بخشش کلید درمان این زخم‌هاست. باید کسانی را که احساس می‌کنیم به ما ظلم کرده‌اند ببخشیم، نه به خاطر آن‌ها، بلکه به خاطر خودمان. بخشش به معنای رها کردن کینه و پذیرش خود است.

«آغاز مرگ» به ما می‌آموزد که هر روز را طوری زندگی کنیم که گویی آخرین روز است.