متن این قسمت
یادداشتِ همراه نوارسلام. اینجا شب گفتار است، و این قسمت دوم «هنوز زندگی هست».
گاهی سخت ترین بخش روزهای سخت، خود اتفاق ها نیستند؛ حرف هایی اند که بعد از آن اتفاق ها به خودمان می زنیم.
«چرا این قدر می ترسم؟»
«چرا مثل بقیه محکم نیستم؟»
«چرا نمی توانم به کارم برسم؟»
«دیگران شرایط بدتری دارند؛ من چرا این قدر به هم ریخته ام؟»
شاید یکی از این جمله ها برای تو هم آشنا باشد.
می خواهم یک چیز ساده بگویم: ترسیدن نشانه شکست نیست. خسته شدن هم همین طور. آدم وقتی با بی ثباتی، تهدید، از دست رفتن برنامه ها یا فشار طولانی رو به رو می شود، ممکن است واکنش هایی داشته باشد که قبلا نداشته. یکی بیشتر حرف می زند. یکی کم حرف می شود. یکی زود عصبانی می شود. یکی وسط یک کار معمولی بغض می کند. و یکی انگار هیچ حسی ندارد.
هیچ کدام از این واکنش ها به تنهایی تمام داستان آن آدم را تعریف نمی کنند.
گاهی ما از خودمان انتظار داریم درست در لحظه ای که دنیا از نظم افتاده، مثل همیشه دقیق، پرانرژی و کنترل شده باشیم. انگار اگر چند ساعت نتوانیم تمرکز کنیم، یک عیب شخصی پیدا کرده ایم.
اما فشار، توان آدم را محدود می کند. و محدود شدن توان، با بی ارزش شدن آدم فرق دارد.
بیا یک تصویر ساده بسازیم.
دوستت زنگ می زند. صدایش خسته است. می گوید چند شب است خوب نخوابیده، نمی تواند روی کار تمرکز کند و از فردا می ترسد. احتمالا اولین چیزی که به او نمی گویی این است که «چقدر ضعیفی! چرا خودت را جمع نمی کنی؟»
شاید بگویی: «می فهمم سختت است. الان چه کمکی از من بر می آید؟»
حالا عجیب نیست که همان مهربانی را برای خودمان کنار می گذاریم؟
می توانیم این بار یک جمله دیگر امتحان کنیم:
«الان روز سختی دارم. حق دارم تحت فشار باشم. لازم نیست برای داشتن این احساس از خودم خجالت بکشم.»
اگر این جمله برایت زیادی دور از باور است، ساده ترش کن:
«امروز سخت است. همین را می پذیرم.»
پذیرفتن ترس به معنای تسلیم شدن در برابر خطر نیست. به معنای نادیده گرفتن مسئله هم نیست. اگر کاری برای امنیتت لازم است، انجامش بده. اگر نیاز به اطلاعات معتبر داری، پیگیری کن. اگر کمک می خواهی، درخواستش کن.
فقط لازم نیست برای انجام دادن این کارها، اول احساساتت را پاک کنی.
ترس گاهی می ماند و ما در همان حال یک کار کوچک مفید انجام می دهیم. ممکن است هنوز دلشوره داشته باشیم و به یک دوست پیام بدهیم. ممکن است هنوز نگران باشیم و غذا درست کنیم. ممکن است بغض داشته باشیم و کنار کسی بنشینیم.
این کارها کوچک به نظر می رسند، اما واقعی اند.
یک پیشنهاد دارم. اگر امروز ذهن تو پر از جمله های تند درباره خودت بوده، یکی را انتخاب کن. لازم نیست آن را بلند بگویی. فقط ببین آیا می شود همان حرف را جور دیگری زد.
به جای «من هیچ کاری از دستم بر نمی آید»، شاید: «در بعضی چیزها اختیار ندارم؛ اما می توانم یک قدم کوچک پیدا کنم.»
به جای «باید قوی باشم»، شاید: «امروز اجازه دارم کمک بخواهم.»
به جای «نباید بترسم»، شاید: «می ترسم، و هنوز می توانم مراقب خودم باشم.»
این جمله ها قرار نیست طلسم باشند. شاید از شنیدنشان ناگهان حال بهتری پیدا نکنی. اشکالی ندارد. کارشان این نیست که تو را مجبور کنند احساس دیگری داشته باشی. فقط قرار است یک صدای کمتر خشن در شلوغی ذهن تو باشند.
اگر اضطراب یا اندوه آن قدر شدید شده که کارهای ضروری زندگی را مختل کرده، یا احساس می کنی ممکن است به خودت آسیب بزنی، این پادکست کافی نیست. بهتر است همین حالا با یک فرد مطمئن، متخصص سلامت روان یا خدمات اضطراری محل تماس بگیری.
این قسمت را با یک یادآوری تمام کنیم.
لازم نیست امروز بهترین نسخه خودت باشی. لازم نیست شجاع ترین آدم اتاق باشی. شاید کافی باشد کسی باشی که روز سختی دارد و سعی می کند خودش را در این روز تنها نگذارد.
اینجا شب گفتار بود.
حق داری بترسی. و حق داری با خودت مهربان باشی.
این روایت با صدای مصنوعی تولید شده است.